قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2433
تاريخ الفي ( فارسى )
و از جمله وقايع اين سال آنكه سپاه ابو نصر بن هيثم ، صاحب بطيحه ، بر وى خروج كردند و او از خوف جان خزاين و ذخايرى كه در مدّت مديد جمع كرده بود همه را گذاشته به جانب بغداد گريخت و به ذيل سعد الدّوله گوهرآيين ، كه شحنهء عراقين بود ، گشت و آن خزاين را بتمامه سپاهش غارت نمودند . و در اين سال ، از مشاهير فضلا صاحب تاريخ مغرب حيان بن خلف بن حسّان قرطبى - كه تاريخ مغرب را در شصت مجلّد نوشته و قطع نظر از اشتمال آن تاريخ بر عجايب و غرايب امور ، عبارتش در فصاحت و بلاغت به مرتبهاى رسيده كه همه بلغا و فصحاى آن زمانه به تفوّق صاحب آن كلام نمىرسيدند ، بلكه به عجز خود مقرّ و معترف بودند فوت شد . بعد از فوت حيّان شخصى او را در خواب ديد و از وى پرسيد : حقّ ، سبحانه و تعالى ، با تو چه كرد ؟ گفت : عمرى كه در تأليف تاريخ صرف كردم هيچ فايده نداد ، امّا حقّ ، سبحانه ، به محض لطف و كرم خود از گناهان من درگذشت و اسم مرا در جريدهء اهل سعادت ثبت نمود . هم در اين سال ، از مشاهير شعرا باباسوزنى كه نام اصلى وى ابو بكر است و نسفى المولد « 1 » بوده و نشو و نما در بخارا يافته ، وفات يافت . و چون هزل بر طبيعت وى غالب بود اكثر اشعار او در هزليات است . آخر عمر از اوضاع خود پشيمان گشته قصيدهاى در اعتذار از اوضاع سابق گفته كه اين دو بيت از آن قصيده در اين مقام ثبت افتاده شد . رباعى : تا كى ز گردشِ فلكِ آبگينه رنگ * بر آبگينهء خانهء طاعت زنيم سنگ بر آبگينهْ سنگ زدن كار ما ، و ما * تهمت نهيم بر فلك آبگينه رنگ و اين چند بيت نيز از باباسوزنى است كه در مقام ندامت و پشيمانى از عمر تلف كرده گفته : ز هر بدى كه تو دانى هزار چندانم * مرا نداند از اينگونه كس كه من دانم به آشكار بدم ، در نهان ز بد بترم * خداى داند و من آشكار و پنهانم به يك صغيره مرا رهنماى شيطان شد * به صد كبيره كنون رهنماى شيطانم نقل است كه بعد از فوت او را به خواب ديدند . از وى پرسيدند كه : خداى ، سبحانه و تعالى ، با تو چه كرد ؟ گفت : مرا به اين يك بيت بخشيد . چار چيز آوردهام شاها كه در گنج تو نيست * نيستى و مسكنت ، عجز و گناه آوردهام
--> ( 1 ) . ولادتش در شهر نسف بود . - و .